|
جیییغ زدن ممنوع!!! برای گوش ضرر داره!!! دانشجویان شنوایی شناسی 89 زاهدان
|
خـدایــــــــــا بالاتر از بهشت هم داری..؟
[ شنبه 1391/02/23 ] [ 14:8 ] [ سیمین صفادل ]
ایرج قادری دارای تحصیلات ناتمام در رشته داروسازی است. وی فعالیت سینمایی را سال ۱۳۳۴ با بازی در فیلم «چهار راه حوادث» به کارگردانی ساموئل خاچیکیان آغاز کرد. او سال ۱۳۴۱ شرکت سینمایی «پانوراما» را به همراه موسی افشار تأسیس کرد. وی که اغلب به عنوان یکی از فیلمسازان سینمای پیش از انقلاب شناخته میشود، فعالیت خود در دوران پس از انقلاب با ساخت فیلم تاراج (۱۳۶۳) ادامه داد. بعد از این فیلم و تا اوایل دهه ۷۰ فیلمی نساخت و با درام جنایی میخواهم زنده بمانم فیلمنامهای از رسول صدرعاملی و براساس داستان زندگی پدرام تجریشی فعالیت خود را دوباره آغاز کرد. وی در اردیبهشت ۱۳۹۱ به دلیل تشدید بیماری سرطان ریه در بیمارستان بستری شد و به دلیل همین بیماری سرانجام در صبح یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱ درگذشت.
روحش شاد [ شنبه 1391/02/23 ] [ 9:28 ] [ سیمین صفادل ]
سلام
همونطور که میدونید یازدهمین کنگره ی شنوایی ۲۶ تا ۲۸ اردیبهشت برگزار میشه از بین ۲۲۱ مقاله که به دبیرخانه ی کنگره ارسال شده ۸۲ مقاله برای ارائه به صورت سخنرانی و پوستر انتخاب شده در این بین مقالات خانم ها المیرا شیخی غیور (همکلاسیمون) و شیوا اسکندری (ترم بالاییمون) هم به عنوان پوستر برگزیده شده از این طریق به این دو نفر تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت میکنم لیست کامل مقالات برگزیده رو هم میتونین تو ادامه ی مطلب ببینین ادامه مطلب [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 20:12 ] [ سیمین صفادل ]
گويي ز ازل، زير و زبر چينی بود ای وای كه در مملكت پارسيان هرچند كه تركی است «عشق ممنوع» تلخ است هنوز كام ملت، تلخ است در كارگه كوزه گري رفتم دوش مثل بز گر به جان بازار افتاد گويند خدا تمام دنيا را ساخت "ارمغان زمان فشمی" [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 10:50 ] [ سیمین صفادل ]
دیدن این عکس منو که یاد سرویسای دانشگاه انداخت شما رو نمیدونم!!!
[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 23:8 ] [ سیمین صفادل ]
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب. نخند! به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند! به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند! به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت، به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد، به راننده ی چاق اتوبوس، به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به راننده ی آژانسی که چرت می زند، به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند، به مجری نیمه شب رادیو، به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان، به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده، به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید، به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر، نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی! که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند! آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند، بار می برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، جار می زنند، سرما و گرما می کشند، و گاهی خجالت هم می کشند ...، بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم و بقولی "به دیگران نه، ولی با دیگران بخندیم" [ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 13:24 ] [ طاهره خمرنیا ]
شوخی با حافظ نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم گفتم کجا روی تو؟گفت والله خود ندانم گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی گفتم چه گونه ای تو گفتا در بند بیخیالی گفتم که تازه تازه شعروغزل چه داری گفتا که میسرایم شعر سپیدباری گفتم زدولت عشق ؟گفتا که کودتا شد گفتم رقیب پس چی؟گفتا که کله پا شد گفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟ گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی گفتم بگو زخالش؟آن خال آتش افروز گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده گفتم بگو زیارش گفتا ولش نموده گفتم چرا؟چگونه؟عاقل شدست مجنون؟ گفتا شدید گشته معتاد گرد افیون گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟ گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش گفتم بگو زساقی حالا شدست چه کاره؟ گفتا شدست منشی در دفتر اداره گفتم بگو ز زاهد آن راهنمای منزل گفتا به من که بردار دستت را از سر دل گفتم زساربان گو با کاروان غمها گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم بگو زمحمل یا از کجاوه یادی گفتا پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی گفتم که قاصدک کو؟آن باد صبح شرقی ؟ گفتا که جای خود را دادست به فکس برقی گفتم بیا زهدهد جوییم راه چاره گفتا به جای هدهد دیش است و ماهواره گفتم سلام مارا باد صبا کجا برد؟ گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟ گفتم بگو زمشک آهوی دشت زنگی گفتا که ادکلن شد درشیشه های رنگی گفتم سراغ داری میخانه ای حسابی گفتا آنچه بودست گشته چلو کبابی گفتم شراب نابی تو دست و پا نداری؟ گفتا به جایش دارم وافور با نگاری گفتم بلند بوده موی تو آن زمانها گفتا که حبس بودم از ته زدند آن را گفتم شما وزندان؟حافظ مارو گرفتی؟ گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی...!
[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 17:35 ] [ علی جابریانی ]
چن روز پیش تو کلاس دارو بعد تو کلاس استاد الف.پ بعد تو کلاس ژنتیک بعد تو کلاس روانشناسی کلا تو بیشتر کلاسا یاد این جمله افتادم و فنای اتحادمون شدم. جمله ی قشنگیه می گه:
عاشق اینم که وقتی استاد می پرسه [ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 19:26 ] [ سیمین صفادل ]
[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 23:52 ] [ سیمین صفادل ]
بهار،نـيم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد!
نوروزتون پیروز [ یکشنبه 1390/12/28 ] [ 12:33 ] [ سیمین صفادل ]
|